تبليغاتX
کلئوپاتراي راوي





 
بالش ها بوی تنت را می دهند قاسم!

 

زن سبز پوش دوره گرفته توی حیاط خانه‌ي سلیمه خانم. لبهایش را قرمز کرده ، چشم هایش هم جور خاصی روشن تر به نظر می آیند. دستها را دو طرف بدنش باز کرده و دور خودش می چرخد. انگار که دارد می رقصد. دقیق می شوم پشت تور نازک روی سرش. صورتش را می بینم. خیلی شبیه کسی است که می شناسم. بیشتر که نـگاه می کنم گیج می شوم دنیا دور سرم می چرخد صورت نزدیکتر می آید. عروس سبز پوش می خندد. می تـرسم ! خـودم را می بینـم که دستـهایم را دو طـرف بـدنـم باز کردم و دور خودم می چرخم. سرم می چرخد. زمین می چرخد از خواب می پرم روی صورت وگردنم، عرق سردی نشسته. توی تاریکی اطرافم را نگاه می کنم چشم هام که به تاریکی عادت می کند ، مامان را می بینم که کمی آن طرفتر خوابیده، کنارش هم ؛ کنارش هم ؛ هنوز گیج و منـگ هستـم. کنـارش هم مـادربـزرگ خوابیـده همیشه یادم می رود چند دقیقه طول می کشد تا مادربزرگ را به یاد بیاورم از خرخر سینه اش می شناسمش و صدای ترسناک خروپـف اش.
نق زدن های مادربـزرگ از اول صبـح شروع شـده . پـتو را از روی من می کشـد کنـار . « بیدار شو دیگه . همه اش خوابی ، انـگار نـافتـو با خواب بریـدند ».
« بی بی ، تو رو خدا بذار یه کم دیگه بخوابم ، خسته ام »
« کوه کَندی ، پاشو . پاشو دیگه.قبل از همه می خوابی ، دیرتر از همه هم بیدار می شی» فحشش می دهم .شاید می شنود اما چیزی به روی خودش نمی آورد . توی اتاق بغلی لیلا ، دختر همسایه مان پیش مامان نشسته .امسال هم لیلا عروس قاسم است . نسبت به پارسال چاق تر شده . مامان ساسون های لباس را باز می کند. - « لیلا ، بپوش ببین اندازه شد . اگه نه که از اطراف هم بازش کنم ». - « نه ، خیلی خوبه ، ممنون ». لیلا را می بینم که روبروی آینه ژست می گیرد . انگار دارد ادای عروس ها را در می آورد . شاید هم جدی جدی هر سال عروسی می کند . بی بی دارد توی یک ظرف بزرگ ، حنا درست می کند . می خوام کمی حنا بردارم اما بی بی داد می کشد : « دست نزن دختر ، واسه بچه بازی که نیست . واسه مراده ». می خواهم بگویم:« بی بی به خدا من هم برای مراد گرفتن می خواهم . دیگر دستهام را نارنجی نمی کنم » اما بی بی ظرف حنا را بر می دارد و از توی اتاق بیرون می رود . لیلا رو به مامان می گوید : « راستی امشب یادت نره ، خونۀ اول خونۀ سلیمه ست ها ! ». مامان می گوید : « ساعت هفت اونجا باشیم دیگه ؟ ». بی بی می آید توی اتاق و بلند می گوید : « شیش و نیم می ریم . که بتونیم جفت سینی ها بشینیم . لااقل چندتا مراد بیشتر ورداریم ».
لیلا با خنده می گوید : « بی بی منو یادت نره ها . می دونی که من نمی تونم مراد بردارم. مثل هر سال زحمتم میفته گردن شما ». بعد هم لباس را بر میدارد و می رود طرف مامان و صورتش را می بوسد و می گوید : « دستت درد نکنه زینب ، خدا مراد دلتو بده ». بعد هم خیلی سریع غیبش می زند . بی بی رو به مامان می گوید : « امسال حتماً از خونۀ بی بی فاطمه یه استکان به نیت بردار . می گن پارسال شیما – همون دختره که هفت سال بود که باردار نمی شد – یه لیوان به نیت از خونشون برداشته بود. نه ماه نشده سه قلو زائیده . حالا هم دیشب واسه شون یه دست لیوان آورده . می گن امشب هم می یاد واسه مراسم قاسم . سه تا نوزاد رو هم با خودش می یاره . دیشب هم آورده بودشون . قیامت شده بود . مردم هی سلام و صلوات فرستادن» مامان می گوید : « من روم نیست استکان بردارم . چند بار خواستم این کار رو بکنم اما دلم رضا نداده . حس می کنم دزدیه . احساس گناه می کنم نمی تونم . چی کار کنم دست خودم که نیست ». بی بی می گوید : « ای بابا ، خدا خیرت بده . آخه اگه گناهه پس چطوره که این زنۀ نازا سه قلو زائیده . تازه اگه به مرادت برسی سال بعد می تونی با یه دست استکان نو جبران کنی . اصلاً این کار رسمه . از زمان ما حتی از قبلش هم بوده . صاحاب خونه هم اگه ببینه چیزی نمی گه ، چون می دونه واسه مراده . اصلاً مگه ندیدی خونه هایی که هیئت دارن ظرف و ظروف مخصوص دارن . به خاطر همین چیز است دیگه ». بعد یک دفعه انگار که چیزی یادش آمده با اشاره دست به طرف من می گوید : « چرا به این ورپریده نمی گی واسه ات برداره . این که به هیچ دردی نمی خوره . حتی مثل دخترای مردم بلد نیست سینه بزنه . من همسن و سال این که بودم شوهرم دادن ». بدون اینکه حرفی بزنم از اتاق بیرون می روم . به امشب فکر می کنم . به سینی های بزرگ گرد پر از حنا فکر می کنم . به گلاب و بخور و شکلات و مشکل گشا. به آینه و قرآن . به برگ های درخت اوکالیپتوس و به پارچه سبزی که یک شب اسمش عَلم عباس است و یک شب علم علی اکبر و ... اما توی سینی همه چیزها مال قاسم اند . حتی اسم سینی هم علم قاسم است . چراغ ها را خاموش می کنند . روی عروس سبز پوش یک عبای سیاه می اندازند . نور سفید شمع های توی سینی که تندتند دارند می سوزند چشم هام را خیره می کنند. لیلا جلوتر از همه توی حلقه ای که زن ها تشکیل می دهند قدم می زند . زن ها هم با سینی های بزرگ روی سرشان پشت سرش قدم می زنند . زن روضه خوان با صدایی زنگار گرفته مویه می خواند . زن ها گریه می کنند . سینی روی سر مامان همیشه از همۀ سینی ها بزرگتر است. زن ها پشت سر هم توی دایره ای که به آن میدان می گویند می چرخند سلیمه با گلاب پاش روی سر زن ها گلاب می پاشد. قطره های گلاب می خورد به صورتم . بوی گلاب می پیچد توی مغزم و با بوی حنا و بخور و شمع و برگ درخت اوکالیـپتوس قاتـی می شود . زن روضه خوان خبر شهادت قاسم را می دهد. عروس قاسم ناله می کند . زن ها جیغ می زنند . مامان با یک طرف روسری اش آب دماغ اش را می گیرد همه زن ها سینی هایش را که با یک دست بالای سر خود نگه داشته اند پایین می آورند شمع ها را خاموش می کنند . زن روضه خوان توی تاریکی روی سینی قرآن می خواند . دو دختری که همیشه همراه روضه خوان هستند شمع ها و بسـتـه های شـکـلات را به طـرف زن پـرت می کنـند. زن ها بـه طرف دخـتـرها هجـوم می آورند . یکی حنا بر می دارد ، یکی بسته شکلا ت، آن یکی سیبی که چوب بخور را در آن فرو کرده اند را بر می دارد و می گذارد توی دهن بچه اش . دخترهای مجرد هم شمع می برند . قرآن های توی سینی معمولاً می مانند سرجایشان . برگ های اوکالیپتوس هم سهم بچه های کوچک است . مادرها روی دست دختر بچه هایشان حنا می مالند. یکی از دخترهای همراه زن روضه خوان علم ها را به دست می گیرد و با دندان پاره می کند و بین زنها پخش می کند ، آشناهای دختر و آنهایی که توی ردیف جلویی هستند بیشتر گیرشان می آید . زن هایی که می خواهند مراد بطلبند اما هنوز چیز دندان گیری نصیبشان نشده ، به بغل دستی هم رحم نمی کنند . باقی مانده های سینی را تند تند می ریزند توی چند پلاستیک دسته دار . کسی جرات نمی کند به کیسه های روضه خوان دست بزند. همیشه یک یا چند زن هستند که هیچی گیرشان نمی آید آخر سر مجبور می شوند از سلیمه خانم درخواست کنند که از سینی که برای خودش کنار گذاشته چیزی به آنها بدهد . چند دقیقه ای همانطور می گذرد تا اینکه سلیمه چراغ ها را روشن می کند و قائله ختم می شود . روضه خوان توی بلند گو داد می زند : « هر کی می خواد امشب مراد شو از قاسم بگیره بیاد توی میدان » زن ها ی جوان بدون روسری با موهای رنگ کرده و براق و با یک عالمه طلا و زیور آلات می روند توی میدان . روضه خوان با لحنی حماسی شروع می کند به خواندن . زن ها به حالت پایکوبی شروع به بالا و پایین پریدن می کنند و به صورت هماهنگ با دو دست می زنند توی صورت خودشان و توی میدان می چرخند . بعضی ها آنقدر محکم می زنند که همان ثانیه های اول پیشانی و گونه هایشان مثل خون سرخ می شوند . زمین زیر پاهایم می لرزد . صدای صم اسب می آید.عطر زننده عرق و ادکلن و بخور مثل گرد و خاک صم اسب ها بلند می شود . سلیمه با گلاب پاش نقره ای، گلاب می پاشد. روسری باز مامان از روی سرش می افتد طره های موی سیاهش روی کمرش می ریزد درست مثل موهای دخترهای عرب؛ سیاه ، وحشی و موج دار. شاید مثل موهای زینب. کوچکتر که بودم موهای مامان در مقابل موهایی طلایی و براق زنها ، اینقدر زیبا به نظر نمی رسید. مامان حتی گل سر نداشت با جوراب موهایش را می بست. یکی از دخترها همراه روضه خوان با کف دست روی یک کیف چرمی می زد. دختر دوم اما دست می زد. ناخن های بلند و ناخن برق زده اش دل همه دختر بچه ها را برده بود. خیلی دلم می خواست من هم دست بزنم. اما هر بار که می خواستم این کار را بکنم یکی از زنهای توی میدان با چشم غره مانع کارم می شد. مامانم گفت : « اینا دست می زنند تا به صدای پایکوبی و سینه زدن ها هیبت بِدن ، تا نظم بدن به میدون » من هم دلم می خواست با ناخن های بلند و لاک زده به میدان نظم بدهم . اما هر وقت این کار را می کردم ، سلیمه خانم گوشم را می گرفت و از توی هیئت بیرونم می کرد. نوبت به زن های چاق و اخموی عبا پوش می رسد که به میدان بروند. زن های چاق که مسن تر هم هستند عبای سیاه را روی شانه می گذارند و می روند توی میدان. پاهایشان صدای نعل اسب های قرمز پوش ها را می دهد. زمین به شدت می لرزد. توی دلم خالی می شود اینها رقیه را می ترسانند. یکی از زنها های توی میدان با صدایی بم و ممتد جیغ می کشد و گوشه عبایش را توی هوا می چرخاند. پیشانی اش چین بر داشته و خیلی عرق کرده. چشم هایش شبیه چشم های شمر شده. رقیه حتماً ترسیده. دور، دورِ دخترها ی دم بخت است. می روند توی میدان. صدای پاهایشان شبیه صم اسب های لاغر عربی است. ملایم تر روی صورتشان می زنند و دلرباتر می چرخند یک جور خاصی انگار عشوه می آیند برای مسن ترها. مامان همیشه می گفت : « قـدیـم تـرها که ما مجرد بودیم تا می توانستیم می رفتیم توی میدان و خودمون رو نشون می دادیم چون مادرای تموم پسرای دم بخت محله میومدن مراسم واسه انتخاب دخترای خوب و خوشکل. نظر اینا مهمتره. اصلاً اصل کار اینان » مادر قاسم پسر همسایه مان هم آمده. بتول دختر همسایه مان توی میدان است . در حالت چرخیدن گریه اش می گیرد . بی بی می گوید : « عاشق پسر دائی اش شده . نکبت واسه همینه که می ره توی میدون . می خواد به مراد دلش برسه » . لیلا با لباس عروس می نشیند کنار شیما که پستنانش را گذاشته توی دهن یکی از سه قلوها . مادر شیما یکی از سه قلوها را می گذارد توی بغل لیلا و به اش می گوید : « ایشالله که به حق امام حسین بختت باز شه و بعدش یه پسر کاکل سری مثل علی اصغر بیاری . مادر نیت کن شاید اینا واسطه شن به مراد دلت برسی». لیلا با دست پاچگی نوزاد را توی دستهایش نگه می دارد آرام چشم هایش را می بندد و هی پشـت سـر هـم چیزی را زیـر لب هایـش تـکرار می کند . بـعد هم چند بار صلوات می فرستد . زن روضه خوان هر چه بلندتر داد می زند صدایش بیشتر خفه می شود سلیمه برایش آب داغ می آورد تا گلویش را تازه کند بی بی و زن های خیلی مسن که همه شان یا واریس دارند یا سنگ کلیه درجا پایکوبی می کنند و به قول مامان « مجلس رو گرمتر می کنند » مامان می آید توی اتاق « خوابیدی زهرا ؟ ! »
« ها . نه بیدارم . چرا ؟! »
« بیا شام بخور بی بی عجله داره می گه باید زودتر بریم که بشینیم ردیفای جلویی . ساعت شیش شده دختر » .
بی بی سینی خیلی بزرگ استیل را آماده کرده . توی وسط آن یک قرآن جلد چرمی کوچک و یک آئینه کوچکتر گذاشته . شمع ها را هم با حنا دور تا دور سینی به حالت عمودی محکم کرده . بخورها را هم توی سیب و پرتقال فرو کرده . نقل ها را هم پای شمع ها توی حنا ریخته. بسته های شکلات و نخود و کشمش و حنای خشک را هم روی برگ های سبز اوکالیپتوس چیده است. چند تا سکه پنجاه تومانی هم گذاشته روی قرآن. پارچه علم را هم طوری که مشخص نباشد گذاشته زیر قرآن. یک بطری گلاب را هم توی سینی خوابانده است. مامان روبه من می کند و می گوید : « بی بی اجازه داده امسال تو سینی رو ، روی سرت بذاری از عهده اش بر میای ؟ کلی اصرارش کردم ، چی می گی ؟ » از خوشحالی بال در می آورم . اما موهای من کوتاه کوتاه است شبیه موی پسرها . حتماً اگر بدون روسری بایستم همه شان خنده شان می گیرد. اصلاً شاید از توی هیئت بیرونم کنند. مامان ، با لبخند ملیحی روی لبهایش می آید طرفم و می گوید:« بیا ؛ این روسری را برای تو گرفتم. اگه خواستی سینی رو بزاری روی سرت روسری بپوش تا همه رو نترسونی ! »
« نـه، نمی خـواد ، سـال دیـگـه سینی می گیرم » بعد هم از اتاق بیرون می روم .
سر سفره شام بی بی به مامام می گوید : « امشب نیت کن که خدا بختتو باز کنه و سایه یه مرد خوب رو بالای سر تو و دخترت بذاره » مامان ناراحت می شود و می گوید : « مثل اینکه یادت رفته که من یه بار شوهر کردم . مامان من هنوز منتظر شوهرم هستم . زشته به خدا ، این حرفا رو جایی نزن » بی بی می گوید : « اگه مثل دخترای مردم یه کم عقل داشتی و این قدر ساده لوح و احمق نبودی که تا حالا به پای این دختر نمی سوختی که معلوم نیست اینم فردا مثل پدر نامردش قالت بزاره و بره » . مامان داد میزند : «قالم نذاشته بر می گرده ، می دونم که بر می گرده، خودش توی خواب بهم گفت . به امام حسین قسم خورد برام که گرفتاره اما گفت که بر می گردم ، گفت منتظرم باش بر می گردم » بی بی با حالت تمسخر دستش را تکان می دهد و از سر سفره بلند می شود
« فکر کردی چند سال دیگه همین قدر خوشکل و جوونی . بشین تا موهات رنگ دندونات شه زینب خانم . به جهنم .» چشم های مامان پر از اشک می شود . سرش را پایین می اندازد تا چشم های خیس اش را نبینیم . شب توی خانه سلیمه خانم ، من و مامان و بی بی توی ردیف اول نشستیم . طبق معمول هر سال لیلا با لباس سبز روی صندلی می نشیند . یکی از زنها آرام می گوید:« این عروسِ قاسمه یا ننه قاسم؟ » . دو زن دیگر خنده شان می گیرد. بعد یکی از آنها می گوید : « طفلک قاسم من! » . چراغ ها را خاموش کردند . مامان با بقیه زنها سینی به سر می ایستد . شمع روشنی از توی سینی زنی شبیه قرمز پوش ها می افتد روی روسری مامان . روسری مامان آتش می گیرد . قرمز پوش ها خیمه های سبز و سفید را آتش می زنند هیچ کس اهمیتی نمی دهد . باد خیمه ها را شعله ور تر می کند قرمزها پایکوبی می کنند و توی میدان جنگ می ریزند . مامان روسری آتش گرفته را توی هوا تکان تکان می دهد. روسری بیشتر شعله ور می شود. خبر شهادت قاسم را داده اند. همه جیغ و داد می کنند. زن های چاق با صدای نعل اسبهای قرمز پوش ها می روند توی میدان. هیچ کس صدای مامان را نمی شنود. مامان مجبور می شود روسری را به دیوار بزند تا خاموشش کند کنار دیوار مامان می زند زیر گریه. برای قاسم نیست می دانم. برای روسری هم نیست. دل مامان خیلی پُر است . بی بی استکان چای را می گذارد توی جیب پیراهن بلندش . زیر چشمی اطرافش را می پاید . می دانم چه نیتی کرده ! روی لیلا عبای سیاه می اندازند. شمع ها را خاموش می کنند . لیلا دیگر اصلاً توی این لباس دلربا نیست. سکینه نه ساله قاسم . شبیه سی ساله ها شده . چاق و زمخت .
لیلا داد می زند : « قاسم چرا روی ریگای بیابون خوابیدی. چرا بالش و پتو نداری قاسم. چرا وسط شمشیرا خوابیدی . چرا بدون عروس ات خوابیدی قاسم » . مامان با صدای بلند گریه می کرد. لیلا هم گریه می کند من هم گریه می کنم . زن سبز پوش دوره گرفته توی حیاط خانه سلیمه. لبهایش کبود و ترک برداشته اند. چشم هایش کم سو است و اطرافشان چین برداشته. دستهایش را دو طرف بدنش باز کرده. دور خودش می چرخد. می رقصد انگار. خوب که دقیق می شوم پشت تور نازک سبز روی سرش، صورتش را می شناسم . بیشتر که نگاه می کنم گیج می شوم ، دنیا دور سرم می چرخد. صورت نزدیکتر می آید. عروس سبز پوش می خندد. می ترسم. خودم را می بینم که دست هایم را دو طرف بدنم باز کرده ام و دور خودم می چرخم. قاسم از اسب پیاده می شود . به طرف عروس سبز پوش می رود. آمده تا پیشانی عروس را ببوسد. تور روی صورت عروس را بر می دارد صورت قاسم را می شناسم عقب عقب بر می گردد، می دود، فرار می کند. قاسم ناپدید می شود . دور خودم می چرخم. گیج می شوم. توی صورت عروس سبز پوش زُل می زنم. صدای صم اسب ها ی سبز پوش ها می آید. صدای نعل اسب های قرمز پوش ها می آید. صدای پای اسب های عشوه گر می آید. صورت نزدیک و نزدیک تر می شود. عروس سبز پوش لیلاست. از خواب می پرم . سر قاسم روی بالش من است . قاسم چشمهایش را باز می کند ، « چیزی شده لیلا ؟» با چشمانی بهت زده و صورتی عرق کرده نگاهش می کنم . قاسم پیشانی ام را می بوسد. 
 


+ نوشته شده در ساعت توسط سارا صارمی |


 

 ترجمه داستان کوتاه کوتاهی از زکریا تامر

نویسنده ی بزرگ سوری ساکن لندن و برنده جوایز ارزشمند ادبی و صاحب کتاب معروف (پلنگ ها در روز دهم) که در پست های بعدی تک داستان معروفش را خدمت دوستان ارائه خواهم داد.

 

انتظار زن

 

فارس مواز بدون سر به دنیا آمد. مادرش به گریه و زاری افتاد.دکتر با وحشت فریاد زد و پدرش با صورتی خجالت زده به دیوار چسبید و پرستارها در پیشخوان بیمارستان متفرق شدند.

ولی فارس  آن طور که دکترها توقع داشتند نمرد و مدت طولانی زنده ماند. فارس نه می دید نه می شنید نه حرف می زد نه احساس تاسف می کرد و نه کار می کرد.خیلی ها به او حسودی می کردند و راجع به اش می گفتند: بیشتر از اونی که از دست داده سود کرده است.

ولی فارس از انتظار برای زنی که بدون سر متولد شود تا با هم ارتباط برقرار کنند و نسل جدیدی از بشریت را تولید کنند دست بردار نبود و امیدوار بود انتظارش زیاد طول نکشد...

 


+ نوشته شده در ساعت توسط سارا صارمی |


 

ترجمه شعر کوتاهی از محمود درویش

 

از سرود س‍‍‍ُرايش

 

شبانه بيرون رفتم

براي خواستن كسي كه از جان دوست مي داشتم

پيشاني بندم را بر پيشاني گذاشتم

و سرم را بستم

شبگرد سرگردان

در هواي شهر

با من رو در رو شد

سينه ام را شكافت

و قلبم را

نزد خود گرو گذاشت

خدا را

اي كسي كه روزي محبوب مرا ملاقات خواهي كرد

به او خبر بده

كه من منتظر ماندم

                           تا صبح...

                                              و مَُردم...

 

 


+ نوشته شده در ساعت توسط سارا صارمی |


                                                                  

                                                                 لباس خواب توری

                      

قطره‌هاي عرق، جايي در انتهاي گردنم ليز مي‌خورد و مي‌رفت تا نزديكي كمرم. زير بغل‌هاي پيراهن نارنجي‌ام تيره تر به نظر مي رسيد. از شدت عرق كلافه شده بودم.ارسطو داشت مي آمد طرفم .
- مامان، گرسنمه!
- الان يه چيزي واست درست مي كنم؛ بذار يه دوش بگيرم بعد.
تو فكر بودم كه صدا ي ارسطو را شنيدم
- مامان، داره دود ازش در مي آيد
به خودم كه آمدم متوجه شدم روغن توي تابه دارد مي سوزد. روغن را توي راه آب ظرف شويي خالي كردم و شير آب گرم را گرفتم روش. بو بدي بلند شد و پيچيد توي سرم.سرم گيج رفت.
- مامان، باز هم نيم رو درست مي كني؟
- آره زندگيم.
- مامان تو چرا فقط تخم مرغ درست مي كني؟
حوصله جواب دادن نداشتم؛مي دانستم كه سوالاتش تمامي ندارد.
- مامان جيش دارم.
- اه بچه، توهم كه شدي قوز بالا قوز .
از اين حرفم دلم گرفت . فكرش را هم نمي كردم كه يك روز... .
روي كاناپه دراز كشيده‌ام، پاهام را مي‌گذارم روي دسته و زل مي‌زنم به ناخن‌هاي سورمه‌ای پام. حسابي بلند شده‌اند. بايد مي رفتم سالن ندا خانم. گفته بود سوم بايد براي تجديدش دوباره بيايي. اما ديگر دل و دماغ اين كارها را ندارم.
از روي ميز عسليِ كنار مبل پاكت قهوه‌اي رنگ سيگار را برمي دارم. باز هم طعم شيرين اين سيگار دلم را مي زند. از طعم كاپتان بلَك هميشه بدم مي آمد، اما به اش عادت مي كنم، دارم تمرين مي كنم.
امشب قرار است بيايد. باهاش حرف می زنم. بايد به اش بگويم كه تصميمم را گرفته ام... .
- سلام. فرشته ي كوچولوي خودم.
دوست داشتم بزنم زير گريه. امير هم هميشه همين را به ام مي گفت. ارسطو از خواب بيدار شد. معمولاً اين وقت شب بيدار نمي شود.
- نه مامان، هيشكي نيومده. بگير بخواب.
با دست‌هاي كوچكش چشم‌هاش را مي ماليد. انگار مي خواست مطمئن شود كه خوب مي بيند و چشم‌هاش باز است. اما وقتي مطمئنش کردم كه كسي توي خانه نيست، بر مي گشت توي اتاقش، من هم تا نزديكي تختش همراهي اش کردم كه مطمئن شوم می‌خوابد.
- مامان ، منو مي ماچي؟
بوسیدمش و از اتاق بيرون رفتم. از توي هال جا سيگاري را برداشتم و رفتم توی اتاق خواب. پارسا روي تختخواب دراز كشيده بود.
- تورو خدا روي تخت از اين سيگارا نكش. امير پريشب مي گفت بالشا بوي سيگار كاپيتان بلك مي ده- وقتي نيستم ذائقه‌ات عوض مي‌شه؟ هزار بار مُردم و زنده شدم تا تونستم موضوع رو عوض كنم.
لامپ اتاق را خاموش کردم. پارسا كليد آباژور كنار تخت را زد. نور قرمز ملايمي روي صورتش پاشيده شد. موهاي سفيدش توي نور، قرمز شده بود. چشم‌هاش عسلي‌تر به نظر مي رسيد. كك و مك هاش ديگر پيدا نبود.
لباس خواب توري قرمزم را مي پوشم و مي خزم زير پتو. همه اش نگرانم كه بزند به سرش و تصميم بگيرد برگردد. هيچوقت نمي توانستم كارهايش را پيش بيني كنم.
سيگارش را خاموش كرد. لباس خوابم روي ميز توالت پرت شد. همه چيز يادم رفت.
صداي ارسطو از توي هال مي آید داخل اتاق و مي پيچد توي گوشم.
-مامان، مامان.
صداش مي لرزد، معلوم است مي خواهد بزند زير گريه. خودم را جابه جا مي كنم كه يعني مي خواهم بلند شوم.
مي گويم:ببينم چه اش شده؟
دستم را می گیرد.
- حالا نه.
- زود مي يام
- حالا نه... توروخدا... ديگه چيزي نمونده...
- زود بر مي گردم
با صدايي بريده بريده می گوید: خواهش مي كنم يه كم ديگه... .
ديگر چيزي نمی گویم. صداي گريه ي ارسطو بلند شده؛ صداي نفس هاي پارسا هم.
صورت عرق كرده اش را روي سينه ام می گذارد و می گوید:برو!
حالت تهوع به ام دست داد. زود خودم ر كشيدم كنار. از تخت بلند شدم و در يك چشم به هم زدن از اتاق خواب بيرون رفتم. از كنار ارسطو گذشتم. دستم را روي دهانم گذاشته بودم.
سريع رفتم توي حمام و تا جايي كه جان داشتم عُق زدم. شير آب را باز كردم و رفتم زير دوش. بخار آب گرم مثل مِه ديدم را تار كرد. تصوير توي آينه حمام خوب ديده نمي شد اما سنگيني نگاهش را روي پوست تنم حس مي كردم. صداي ارسطو از پشت در حمام مي آمد. صداي گريه اش خيلي بلند شده بود . ناله مي كرد انگار.
حوله را دور بدنم پيچيدم و در قسمت چپ بالاي سينه ام گره اش زدم. در را روي ارسطو باز كردم. داشت با يك دست به در حمام ضربه مي زد و با دست ديگرش چشمش را مي ماليد.
آب دماغ و دهانش همينطور راه افتاده بود و تمام صورتش را چسبناك كرده بود. دويد توي بغلم. كم كم آرام گرفت من هم آرام شده بودم يعني كلافه نبودم . ارسطو هم ديگر نق نمي زد. نفس هاي گرمش را روي گردنم حس مي كردم ، انگار داشت خوابش مي گرفت . بغلش كردم كه ببرمش تو اتاقش گفت: مامان ، من مي ترسم . مي خوام بخوابم پشت.
گفتم : نه عشيشِ مامان. تو ديگه مرد شدي.مردا كه نمي ترسن، مي ترسن؟
نگاهم كرد. بعد سرش را آورد پايين و گفت: آ.
فهميدم كه خيلي ترسيده كه حاضر شده اعتراف كند. گفتم: پس من ميام مي خوابم پیشت. باش ؟
بعد هم روي تختِ كوچك اتاق دراز كشيدیم. خيلي زود خوابش گرفت؛مثل هميشه.
پتو را تا زير چانه كشيدم روش. بعد هم در اتاقش را بستم و رفتم بيرون. توي هال نشستم روي مبل و يك سيگار از روي عسلي برداشتم. سيگار را روشن كردم و يك كام سنگين گرفتم . انگار مي خواستم خودم را با دود غليظش خفه كنم. پارسا كه لباس هايش را پوشيده بود آمد توي هال . گفت: خوابيده.
جوابش را ندادم. يعني لازم نمي ديدم جواب بدهم . نشست كنارم. گفت : من ديگه بايد برم.
گفتم: شايد...
بعد يك كام ديگر گرفتم.
گفت: چي شايد؟ حواست كجاست، گفتم من بايد برم . كجايي؟!
سيگارم را توي جا سيگاري خاموش كردم . گفتم : مي خواستم باهات حرف بزنم.
گفت:راجع به چي؟!
- ببين من مي خوام از امير جدا شم. ارسطو رو هم مي خواهم بدم به اش، كه ديگه مشكلي واسه طلاق نداشته باشم . تازه اين طوري خيالم بابتش راحت تره مي دونم لااقل جاش مطمئنه.
ساكت شد.
گفتم: چي مي گي؟
سرش را طوري زير گرفته بود كه چانه اش به سينه اش چسبيده بود و چشم هاش را دوخته بود به انگشتري كه توي دست چپش بود. نفس نمي كشيد انگار.
صدام را بلند تر كردم گفتم: نَمُردي كه ؟!
صداش انگار با بغضی همرا بود:
- گيرم هم كه من از ليلا جدا شدم. نكنه يادت رفته كه اون چه نسبتي با تو داره.ما...
پريدم تو ي حرفش گفتم: تو هم بچه ها رو بده بهش بعد مي ريم كانادا.
مگه نه اينكه تو واسه ادامه تحصيل مي خواستي بري اونجا. خوب حالا با هم مي ريم. ديگه لازم نيست نكران جدا افتادنمون باشيم. اون جا راحتِ راحتيم.
باز هم ساكت ماند. بعد انگار مي خواست بگويد: اما...
حسابي به هم ريخته بودم، باز پريدم وسط حرفش.
- نگران شيوا و شروين نباش اونا ديگه بزرگ شدن به تو احتياجي ندارن .
من و شيوا خيلي با هم جور بوديم. شيوا پنج سالي از من كوچكتر بود . يعني من و شيوا مثل دو تا خواهر بوديم. شيوا همه‌ي حرف هايش را به من مي‌گفت. مي‌گفت: زن دايي، تا حالا با هيشكي اينقدر راحت نبودم. تو خيلي رازداري . بابام هم خيلي دوسِت داره. ميگه تو خيلي ماهي. به مامان هم مي گه. دايي لياقت تو رو نداره .
شروين اما زياد با من خوب نبود. انگار بو برده بود.
پارسا يك سيگار روشن كرد. گفت: ديگه خيلي دير شده، بايد برم . بعد همانطور كه داشت دود سيگارش را بيرون مي داد گفت: عجولانه تصميم نگير. قرارمون اين نبود و رفت.
جا سيگاري را داخل سطل زباله خالي مي كنم. يك آن حس مي كنم از بوي اين سيگار هم حالم به هم مي خورد بر مي گردم توي هال و پاكت سيگار را از روي ميز بر مي دارم و يكراست مي روم طرف سطل زباله و همان جا براي هميشه از شرش راحت مي شوم.
صبح با صداي زنگ دراز خواب بيدار شدم. گوشي آيفن را برداشتم
- كيه؟
- ببخشيد خانوم، اگه ميشه يك لحظه تشريف بياريد دمِ در . احضاريه ي دادگاه رو آوردم.
دور چشم هام پف كرده بود. تا دم دماي صبح بيدار بودم. پاكت را ازش گرفتم و تو دفترش را امضا كردم .
پاكت را باز كردم. دادخواست طلاق بود. سرم را گذاشتم روي در آهني . سرد بود. پيشانيم داشت مي سوخت.


+ نوشته شده در ساعت توسط سارا صارمی |


ترجمه این شعر را تقدیم می کنم به پدرم...

عشق چونان قهوه خانه ای کوچک...

شعری از محمود درویش 

                                                             

چونان قهوه خانه ای در خیابان غریبه ها

در هایش را به روی همه باز می کند

چونان قهوه خانه ای که مردمانش

طبق شرایط جوی

زیاد و کم می شوند

آنگاه که باران فرو می بارد

زیارت کنندگانش پر شمار

و چون هوا صاف می شود

ساکنانش پراکنده می شوند

کم شمار و بی حوصله

ای غریبه!

من همین جا در کنجی می نشینم

چه رنگ است چشمان تو؟

نامت چیست؟

به چه نامی تو را صدا زنم

وقتی از کنارم عبور می کنی؟

در حالی که من در انتظار تو نشسته ام...

عشق همان قهوه خانه ی کوچک است!

جام شرابم را می طلبم

و می نوشم

به سلامتی تو

و خودم

...

با من

دو کلاه و چتری ست

اینک که باران می بارد

بیشتر از هر روز دیگری...

و تو داخل نمی شوی!

در انتها به خویش می گویم:

کاش کسی که منتظرش بودم

منتظرم مانده بود

یا منتظر هر مرد دیگری

در حالی که با او ـ من

آشنا نشده بود

و آنگاه به خود می گفت:

من همین جایم

در انتظار تو!

چه نگ است چشمان تو؟

چه شرابی دوست داری؟

و نامت چیست؟

به چه نامی تو را صدا زنم

وقتی از کنارم عبور می کنی؟

و عشق چونان قهوه خانه ی کوچکی ست...

 


+ نوشته شده در ساعت توسط سارا صارمی |


 

ما با هم

 از ورای فراز و فرود سالیان، با هم زیسته ایم و عشق ورزیده ایم. ما در شادی هامان شریک بوده ایم و شادی هامان را با هم گریسته ایم...تقدیم با عشق و احترام به علی خانمرادی.

 

پشت سنگینی پلک هام

 

ساعت ده و پنج دقيقه ي صبح ورقه ي امتحانم را تحويل دادم. شايد اولين نفري بودم كه از سر جلسه ي امتحان بلند شد. در تمام مدتي كه به سؤالات جواب مي دادم فقط به اين فكر مي كردم كه زودتر بروم خانه و بخوابم ، چون از ديشب يك ثانيه هم پلك هام روي هم نرفته بود. توي مسير خلوت دانشگاه تا خانه- كه راه خيلي زيادي بود- نه مسافر پيدا مي شد نه تاكسي!

بالاخره بعد از حدود پانزده دقيقه معطل شدن يك ماشين جلوي پايم سبز شد. اصلاً يادم نيست كي پيدايش شد. چون اصلاً هواسم به اطراف نبود و تا جايي كه يادم مي آيد داشتم به خانه فكر مي كردم. هنوز روي صندلي ماشين جاگير نشده بودم كه حس كردم تمام بدنم دارد سست مي شود و پلكهام مثل كوه سنگيني مي كنند. بعد از آن يادم نمي آيد كي خوابم گرفته بود.

زني با لباس گشاد و تيره وارد ماشين شد. پاهايش بزرگ و چاق بود و كف ترك برداشته شان از كف صندل هاش بيرون زده بود. صورتش به طرز غير عادي اي ورم داشت و لكه هاي تيره رنگي روي تمام پوست صورتش پخش شده بود. وقتي روي صندلي عقب نشست به اندازه ي دو نفر جا گرفت. آهنگ (لاو استوری) داشت توي فضاي ماشين پخش مي شد. هواي خنك داخل ماشين با آن آهنگ ملايم حال اش را جا آورد. سعي كرد از اين موقعيت استفاده كند و كمي استراحت كند. خودش را بيشتر روي صندلي ولو كرد و پاهايش را از زير صندلي جلويي اش كش داد. درد خفيفي را زير شكمش احساس مي كرد ، اما چيزي نبود كه به خاطرش نگران شود. توي اين مدت به اين عادت كرده بود و مسئله ي مهمي به حساب نمي آمد. خيلي زود صداها كم جان شدند و زن به خواب آرامي فرو رفت.

هنوز دقايقي از چرتش نگذشته بود كه چيزي شبيه دلشوره به سراغش آمد. آرام و قرارش تبديل به ترس شد. ابروهايش درهم گره خورده بود. مدام عرق مي كرد. حس مي كرد چيزي مثل چاقو در زير شكمش فرو رود. لب پاييني اش را هي گاز مي گرفت اما صدايش در نمي آمد آنقدر كه احساس كرد دارد خفه مي شود. سعي كرد به خودش آرامش بدهد تا شايد با اين كار كم كم به وضعيت اوليه اش برگردد. سرش را روي پشتي صندلي جلويي تكيه داد و زير لب شروع كرد به زمزمه كردن چیزی شبیه دعا. صداي بلند نفس هايش در تمام فضاي ماشين می پيچيد. زن يك آن حس كرد دارد چيزي را بالا مي آورد. بي اختيار با صداي بلند ناله كرد. بدنش را كه سست شده بود به سختي عقب كشيده و به صندلي اش تكيه داد. بدنش از عرق خيس خيس شده بود. درد امانش را بريده بود. حسابي عصبي شده بود. حتي آهنگ هم حالش را به هم مي زد. زن احساس مي كرد چيزي دارد درونش را مي شكافد و در همين لحظه با صداي بلند شروع كرد به جيغ زدن و ميان جيغ هايش با صداي بریده و خفه مي گفت: «منو برسون به يه بیمارستان ، منو برسون...» يك دفعه حس كرد از جايي بين انتهاي ران هايش دارد آب سرازير مي شود. كيسه هاي آبش تركيده بود انگار. صندلي عقب خيس خيس شده بود. ماشين با تمام سرعت مي راند. زن بي اختيار پاهايش را از هم فاصله مي داد و يك دستش را به شيشه ي سمت راست عقب ماشين تكيه داده بود و با دست ديگر زير شكمش را فشار مي داد. گلويش خشك شده بود. حس مي كرد نفسش بالا نمي آيد. حتي جيغ هم نمي توانست بكشد. فقط ناله مي كرد آن هم به سختي. زن به خودش مي پيچيد و آهنگ اوج گرفته بود. زن زد زير گريه و گفت : «خفه اش كن ، اين لعنتي را خفه كن!»

 زن ديگر چيزي نمي شنيد. فقط زور مي زد چيزي را به بيرونش براند. موجودي كبود رنگ از لاي پاهاش كه حالا كاملاً از هم فاصله گرفته بودند داشت بيرون مي آمد. زن با چشماني وحشت زده و صدايي بريده بريده مي گفت : «حالا نه ، واي خدای من ، حالا نه. »

و دقايقي طول نكشيد كه صداي نوزادي توي اتاقك ماشين طنين انداز شد. زن از حال رفته بود.

ماشين مي افتد توي سرازيري. با سر مي روم توي صندلي جلويي . وحشت زده از خوابيدار مي شوم. پيش خودم فكر مي كنم تصادف شده. اما نه، جاده خلوت خلوت است و ماشين دارد آرام حركت مي كند. از توي شيشه ي سمت چپ ماشين به بيرون نگاه مي كنم. هنوز خيلي راه است تا به خانه برسيم. دوباره تكيه مي دهم به صندلي و دستم را مي گذارم لاي پاهام. كمي سردم شده است. چشمهام را مي بندم.

دختر بچه اي روي صندلي عقب ماشين نشسته و براي عروسكش آواز مي خواند. دو دست عروسكش را گرفته و دارد مي رقصاندش.

 «يكي اين ور ، يكي اون ور ، يكي اين ور ، يكي اون ور»

بعد لبهايش را به صورت عروسك مي چسباند و يك بوس آبدار ازش مي گيرد. دختر به عروسكش مي گويد: «مي خواي غذا بخوريم؟!» و خيلي تيز از بين شكاف وسط دو صندلي مي پرد روي صندلي راننده. كيسه ي پر از خوراکی را در دست مي گيرد. يك پاكت چيپس هم زير بغلش جاي مي دهد و به عروسكش مي گويد: «آب مي خوري يا نوشابه؟!» بعد مي زند زير خنده و يك بطري نوشابه مي آورد. اما چون ماشين حركت مي كند چيپس و نوشابه مي افتد روي شكاف بين دو صندلي. دختر تصميم مي گيرد اول خوراکی ها را بگذارد روي صندلي اش بعد بقيه ي چيزهايي را كه جا گذاشته بردارد.

دختر بچه همانطور كه دارد بازي مي كند به سينه هايش دست مي زند. بعد روي صندلي اش مي ايستد به طرف جلو خم مي شود و با دو دست صندلي جلويش را محكم مي چسبد. سرش از توي سقف باز ماشين بيرون می رود. باد با موهاي دختر بازي مي كند. دختر احساس غرور مي كند و چيزي توي وجودش تكان مي خورد؛ چيزي شبيه وقتي كه چند قطره آب سرد روي كمرش سرازير شود. نوك پستانهاي دختر سفت و دردناك شده. چيزي كه دختر به آن فكر مي كند لباس زير است. اما چيزي متفاوت از آنها كه تنش است. مي نشيند روي صندلي اش. بعد مي رود كيف چرم قهوه اي رنگي را از روي صندلي جلويي مي آورد كنار دستش. توي کیف چند تكه لباس زير و رو ، نوار بهداشتي و يك آينه كوچك جيبي هست. دختر لباسهاي جديدش را به تن می کند. آهنگ شادي توي سيستم صوتي ماشين در حال پخش است. دختر می خندد و يك دفعه به سرش می زند كه برقصد. مثل زن هاي توي بار كه روي ميز بار مي روند ، كمي خم مي شوند و با انگشت هاشان دو طرف پايين تنه شان بشكن مي زنند و سرشان را تكان تكان مي دهند و هي دست مي كشند به بدنشان.

باريكه اي از آب دهانم از گوشه ي لبم سرازير شده تا گوش چپم و از آن جا چكه كرده روي پشتي صندلي و آن قسمت را تيره تر از جاهاي ديگر نشان مي دهد. حس بدي به ام دست می دهد مثل بچه اي كه صبح از خواب بيدار مي شود و متوجه مي شود كه تشكش را خيس كرده است. زود خودم را جمع و جور می کنم. چشم هام تار مي بیند. سرم كمي سنگين شده و ته گلويم مي سوزد. فكر كنم سرما خورده ام.

پسر جواني با صورتي شق و رق وارد ماشين شد. از برقي كه پوستش مي زد مي شد فهميد تازه اصلاح كرده. كفش واكس خورده و براق ، شلواري كه با خط اتويش راحت مي شد سر يك آدم را بريد و بوي ادكلن اش كه تمام فضاي داخل ماشين را مست كرده بود. پيداهن اش آنقدر سفيد بود كه آدم احساس مي كند تازه آن را خريده است. تمام اعضاي صورتش دست به دست هم داده بود تا او را مثل يك جنتلمن ، جذاب و مغرور نشان دهند. وقتي داشت سوار ماشين مي شد چند لحظه توي صورتش ماتم زده بود و او هم فقط يك لبخند زده بود. نصفه هاي شب بود كه زبري ته ريش دو يا سه روزه اش را روي نرمي بيني ام حس كردم. وقتي بيدار شدم سرم را روي سينه ي پر موي مردي ديدم كه تمام دكمه هاي پيراهنش باز بود. اولش كمي جا خوردم و بي اختيار سرم را تند از روي سينه اش برداشتم و وحشت زده توي صورتش زل زدم اما به محض اينكه لبخند زد آرام گرفتم و سرم را روي شانه هايش گذاشتم. نور از جلوي شيشه ي ماشين پاشيده شد توي صورتم. چشم هام را باز كردم. صورتم را توي آينه ي جلو ماشين نگاه كردم.

رژ لب از گوشه سمت راست لبم تا نزديك سوراخ هاي بيني ام كشيده شده بود. كودكي با صورتي جذاب و مغرور از ماشين پياده شد و سوار ماشين ديگري شد. آهنگ شادي داشت توي ماشين پخش مي شد.

مرد نیمه برهنه با لبهایش لاله ی گوشم را گاز می گیرد.آرام چشم هام را باز می کنم.مرد لبخند می زند.سرش را از روی سینه ام بر می دارد.چند تار موی سفید و سیاه روی سینه ام جا می ماند.

پیراهن کرم رنگ چروکیده ای پوشیده و موهاش به قرمزی می زند،حتما باز هم یادش رفته رنگ مویش را به موقع بشوید.روزنامه را با دو دست جلوی چشم هاش چسبانده و پیپ کوچولویش را لای دندان هایش نگه داشته، انگار نخواسته باشد صورتم را ببیند... .

دهانم خشک شده.پشت سر هم عرق می کنم.حس می کنم از کف دست و پام آتش بیرون می زند.تمام بندم گر گرفته است.چشم هام سیاهی می رود.انگار چیزی توی تنم دارد خشک می شود.

مرد مو حنایی دستش را می گذارد روی رانم.چندشم می شود.حس می کنم نسبت به اش هیچ حسی ندارم.پشتش را داده است به طرف من و خودش را به خواب زده.

وقتی باهاش حرف می زنم یا صداش می کنم نگاهم نمی کند.نه نگاه می کند نه لبخند می زند... .

مرد در حالی که روی عصایش تکیه داده خوابش برده است.حس می کنم مدت هاست دلم برایش تنگ شده.اما دوست ندارم به ام لبخند بزند. می ترسم چیزی از من بخواهد که نتوانم!

پیرمرد از ماشین پیاده می شود.شانه هایم می لرزد.لایه ای،پرده ای چیزی جلوی دیدم را می گیرد.آینه ی جیبی را باز می کنم.به چشم های توی آینه زل می زنم. رنگشان یک طور خاصی شده، یک طور مرموز. تصویر توی آینه را نمی شناسم.از خواب می پرم.ماشین جلوی در خانه متوقف می شود.

 


+ نوشته شده در ساعت توسط سارا صارمی |





Copyright © 2006 - 2007 - sarasaremi.blogfa.com